الشيخ محمود الشبستري
72
گلشن راز ( فارسى )
از آن آموخت انسان پيشهها را * وز آن تركيب كرد انديشهها را همه افعال و اقوال مدّخر * هويدا گردد اندر روز محشر چو عريان گردى از پيراهن تن * شود عيب و هنر يكباره روشن تنت باشد و ليكن بىكدورت * كه بنمايد ازو چون آب صورت همه پيدا شود آنجا ضماير * فرو خوان آيت « تبلى السراير » دگر باره به وفق عالم خاص * شود اخلاق تو اجسام و اشخاص چنان كز قوت عنصر در اينجا * مواليد سهگانه گشت پيدا همه اخلاق تو در عالم جان * گهى انوار گردد گاه نيران تعين مرتفع گردد ز هستى * نماند در نظر بالا و پستى نماند مرگت اندر « دار حيوان » * به يك رنگى برآيد قالب و جان بود پا و سر و چشم تو چون دل * شود صافى ز ظلمت صورت گل كند از نور حق بر خود تجلّى * ببينى بىجهت حق را تعالى